تبليغاتX
Lilypie Pregnancy tickers یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
اینم عشق من
پسر کوچولوی من در تاریخ ۲-۵-۲۰۱۱ ساعت ۱۰.۲۴ دقیقه شب به دنیا امد

http://imageshack.us/photo/my-images/808/sdc14121.jpg/

http://img808.imageshack.us/img808/9164/sdc14121.jpg

http://i56.tinypic.com/1182kk4.jpg

 

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت3:21توسط حاجی و خانم والده |
انتظار 4
سلام خاله های دوست داشتنی من خوبین

من امدم بگم که تو این شب های من و مامانم را از دعا فراموش نکنید

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت13:9توسط حاجی و خانم والده |
انتظار 3
 

این عکسی منه می بینید اولین تصویر من در دنیای شما آدماست(مربوط میشه به11-10-2010 ).من تا حالا اونجا رو ندیدم خوب یا بد تا به ذنیا نیام نمی تونم قضاوت کنم

 خبر جدید:من روز monday 27 december 2010  قراره سونو بشم اون خانومه به مامانم گفتش واین دومین و احتمالا آخرین سونوی منه ودرضمن بگم که من هنوز به هیچکسی در دنیای شما آدما اعتماد ندارممتفکر.بنابراین تا خودم به دنیا نیام نمیتونم بگم دخترم یا پسرشیطان(مامانم هی به پدرم از سوپررررررریز و اینا میگه) یعنی چیییییییییییییییییی؟.یول

شرمنده.پس هی زنگ نزنین به مامانم و بپرسین که من بالاخره دخترم یا پسرزبان که نمیگن بهتون.از خود راضی

راستی من الان خیلی ماشالا بزگتر از این عکس شدم


+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت15:49توسط حاجی و خانم والده |
انتظار 2
روز سه شنبه 18 آبان 1389 پس از مراجعه به مطب دكتر ( متخصص زنان و زايمان ) قرار شد براي انجام سونوگرافي و مشخص شدن سن بارداري و شنيدن صداي قلب نوزاد به بيمارستان اوس برويم . ساعت ۹ صبح رسيديم بيمارستان و بالاخره بعد از ۱۰۸ روز انتظارموفق شديم  براي اولين بار صداي قلب كوچولو و فعالت را بشنويم . فندق اگر بدونی وقتي صداي قلبت رو شنيديم چه حالي شديم ، ازخوشحالي در پوست خود نمي گنجيديم و نمي دونتيم چه كار كنيم . دکتر به حاجی گفت فکر کنم فندقت به خودت رفته چون خیلی شیطون است ماشالاش باشه اصلا ارومش نمیگرفت که یه جا بمونه تا دکی جون صدای قلب نازش را پیدا کند . دكتر گفتند كه همه چيز خوب و طبيعي و جاي هيچ نگراني نيست .

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت19:34توسط حاجی و خانم والده |
واقعا امروز نمیدونم که چی جوری سلام کنم چون واقعا شرمنده همه دوست های گلم هستم اگر بدونین چقدر دلم برای همتون تنگ شده ......

سلاممممممممممممم سلاممممممممممم دوست جونای گلم Hi Thereخوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ بچه ها ، شوشو ها ، خوبن؟ خخخخخخخخخخخخخب خدارو شکرررررررررررچشمک مهربون ها مرسي كه به من سر ميزنين ..........خيلي دوستون دارم .......هميشه خدارو شكر ميكنم كه دوستاي خوبي مثله شما بهم داد بااينكه نميبينمتون ومجازي هستيم ولي بيشتر از دوستاي دنياي واقعي دوستون دارم............با غم هام غمگينيد وبا شاديهام شاد ...........خيلي دوستون دارم...........هزار تا بوسسسسسKisses

این همه مدت که نبودم باید بگم که خیلی اتفاق های جالبی افتاد تقریبا ۱ ماه زودتر از عروسی امدم هلند همراه با بابا و مامان و دو دادش گلم جای خواهر های نازم خیلی خالی بود چون به خاطر درس هاشون نتونستن که بیان اینجا شنبه، ۱۶ مرداد ۱۳۸۹ روز عروسیمون بود واقعا که شب به یاد ماندنی بود برایم از صبح ساعت ۷  من و ۲ دختر عمو هایم  و خواهر شوهری رفتیم طرف سالن ساعت ۱۰ بود که رسیدیم انجا چون عروسی تو المان بود و اریشگر هم بعد ۱ ساعت امد و شروع کرد به نقاشی کردن من  و خالصه اینکه ساعت ۴ بعد از ظهر بود که بلاخره من از زیر دست خانم نقاش امدم بیرون با لباس سبز و تور سبز اصلا یه ادم دیگه شده بودم اصلآ صبا نبودم خیلی خیلی از اریشم خوشم امده بود  ساعت ۴ با حاجی پیش به سوی باغ برای عکاسی و ساعت ۶ بود که اسمان هم دلش مثل دل مامانم از عروس شدن من گرفته بود شروع کرد به گریه کردن و بلاخره من و حاجی ساعت ۷ وارد سالن شدیم واییییییی خدای من اصلا نمیتونم بگم که چی احساسی داشتم  و بعد از نیم ساعت بزن و بکوب شروع شد و ساعت ۹ هم شام بود و بعد شام من با لباس سفید امدم و واقعا احساس عروس بودن را داشتم  و مجلس ادامه داشت تا ساعت ۴ صبح  و در اخر هم به رسم افغان ها پدرم با یه ربان سبز دور کمرم بست و من هم بعد نیم ساعت گریه کردن و خداحافظی کردن با بابا و مامانم پیش به سوی کلبه خودمان و بلاخره ساعت ۹ رسیدم به کلبه خودمان انشب انقدر قر داده بودم که اخر شب داشتم از درد پا میمردم

اینم از روز عروسی و هنوز خستگی عروس تو تن ما بود که یه سفر یه هفته ی به امریکا  رفتن همانا و مریض شدن همانا ان یه هفته انجا اصلا به من خوش نگذشت و بلاخره برگشتیم هلند و مریضی من ادمه دار بود تا  ۲ هفته بعد از برگشتن از انجا  و بعد از  ان نمیدانم بگم سخترین روز های عمرم یا شیرینترین روز ها بگم یه روز صبح بعد از اینکه بیدار شدم احساس کردم که من ان ادم سابق نیستم و داره یه تعغیراتی در بدن من بوجود میاد که خودم خبر ندارم خسته کسل بی حال بودم و بعد یه هفته بلاخره با اسرار حاجی رفتیم دکتر که دکی جونم گفت تبریک میگم شما مادر شدین  من و حاجی هر دو تعجب کرده بودیم و اصلا نمیدانستیم که چی بگیم و بلاخره بعد نیم ساعت که از حالت شوک امدیم بیرون خدا را شکر کردیم به خاطر این فندق که به ما داده بود اما تا یه هفته بعد از ان هم حالم خوب همش میگفتم خدا را شکر که من حالت تهو ندارم اما بعد از یه هفته چشمتان روز بد نبیند انقدر حالم بد شده بود که حتا نمیتوانستم که اب بخورم از هر چی خوردنی نوشیدنی بود بدم امده بود حتا از شنیدن اسم غذا ها هم حالم بد میشد و بلاخره هفته گذشته این فندق ما تصمیم گرفت که دیگه منو اذیت نکنه  اما هنوز هم غذا نمیتوانم بخورم خلاصه که دلم لک زده برای یه شکم سیر غذا

راستی حالا فندق ما ۱۴ هفته است

خلاصه این بود دلیل نبودن این همه مدت من

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت17:54توسط حاجی و خانم والده |
عروسیت مبارک دوست جونی
سلام دوستان گلم  امیدوارم که همگی خوب باشین منم به شکر خدا خوبم

امروز بعد مدت ها امدم که به صدف  عزیزم عروس شدنش را تبریک بگم و براش دعای خوشبختی کنم صدف عزیزم عروسیت مبارک صدف عزیزم برات عاشقانه ترین روز ها را ارزو میکنم  روز های سر شار از خوشبختی روز هایی پر از ارامش روز هایی بدون همه چیز هایی بد امیدوارم روزی نباشد در زندگیت که غمگین باش و پنهانی غصه بخوری امیدوارم همیشه خوشبختی را فریاد بزنی خوشبخت باشی دوست جونی

+نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت12:56توسط حاجی و خانم والده |
دلم گرفته ا ز این روزها دلم تنگ است...!

خدایا ریشه من چیست ؟

خدایا ریشه من چند هزار ساله است ؟

چند میلیون ساله است ؟

ریشه من به درازای عمر جهان است

و عمر جهان چیست ؟

و مگر جهان عمر دارد ؟

مقیاس ما برای اندازه گیری چیست ؟

و جهان که در نیستی متولد شده است

زمان دیگر مفهوی ندارد

دارد ؟

 و من متحیرم

صبح هستی چیست ؟

و این همه نقش و نگار در جهانی که من و ما می بینیم

کسی می داند ؟

الهی، خوشا آنان که فقط با تو دل خوش کرده اند!

پروردگارا! از آينه بخواه كه با من مهربان شود از آينه ها بخواه كه غبار گناه را از چهره من بر گيرند. اي نازنين ترين عشق!مقصود دل هاي غمگين و قلب هاي شكسته !در اين شب غمناك در اين سياهي محض با تمام احساس نا چيزم تو را با زبان زاري و شرمساري طلب مي كنم منت بگذار و بنده خويشم بخوان

   الهی،تو پاک آفريدی،ماآلوده کرديم.

آن کس که ميگريد يک درد دارد و آن کس که مي خندد هزار و يک درد

خیلی وقته تصمیم گرفتم به روز کنم ولی نشد...تو این ۱ ماه چی کشیدم...خدا میدونه و بس...همه سرشار از غم.. دلتنگی...و...و...و...

دوباره احساسم و روحم به هم ریخته...قسمته دیگه... دلم گرفته و می دانم این روزها هوای دل خیلی ها مثل من ابری است خودمم نمیدانم چی مرگم شده فقط دلم میخواد که برم یه جای تنهای فقط بشینم گریه کنم تا شاید کمی دلم ارم و قرار پیدا کنه

خودمم نمیدانم چی میخوام این روزها از این زندگی نامرد انگاری همش با زندگی در حال دعوا هستم میدونم که بازنده هستم چون زندگی از من قویتر است اما با وجود این همش باهاش در حال بحث کردن هستم

انگار از این دنیا سیر شدم دیگه واقعا دلم نمیخواد که زندگی کنم دلم مرگ میخواد میخوام بمیرم احساس میکنم که با مردن دیگه غصه ها تمام میشه .....

دیروز رفته بودم بیرون حالم خیلی بد بود ماشین را یه گوشه پارک کردم و با یه دل سیر گریه کردم تو خیابان را نگاه میکردم چشمم به بچه کوچولو ها افتاد که چقدر شاد بودن و انگار تو یه دنیا دیگه زندگی میکردن دلم میخواست برم بهشون بگم تورو خدا دعا کنید که بزرگتر نشین همینقدر کوچولو بمونید چون بزرگ شدن یعنی درد یعنی غم یعنی مشکلات یعنی ..........  یاد قدیم ها افتادم زمانی که تمام دلخوشی من دیدن کارتون مورد علاقم بود و بزرگترین غمم زمانی که مامانم میگفت اجازه نداری که کارتون بیبنی باید مشقاتو بنویسی   همیشه در ان لحضه ها به خودم میگفتم بزرگترین غم دنیا را من دارم ........یادمه همیشه دعا میکردم که زودتر بزرگ بشم نمیدونم چرا اما بزرگترین آرزوی من همین بود همیشه از مامانم میپرسیدم که پس کی من ۲۰ سالم میشه ؟؟ اما الان که ۲۰ شدم میبنم که هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده فقط من غمگینتر شدم ...... کاش هرگز ارزو نمیکردم که بزرگتر بشم ........

این روزها از زندگی خسته هستم

خدایا خودت کمکم کن

پ ن <») دوست جونای گلم منو ببخشید که این پستم اینقدر ناراحتی ازش میباره  دلم برای همتون تنگ شده اما همیشه همتونو میخونم دوستون دارم خیلی زیاد

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت9:50توسط حاجی و خانم والده |
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم
سلاممممممممممممم سلاممممممممممم دوست جونای گلم Hi Thereخوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ بچه ها ، شوشو ها ، خوبن؟ خخخخخخخخخخخخخب خدارو شکرررررررررررچشمک مهربون ها مرسي كه به من سر ميزنين ..........خيلي دوستون دارم .......هميشه خدارو شكر ميكنم كه دوستاي خوبي مثله شما بهم داد بااينكه نميبينمتون ومجازي هستيم ولي بيشتر از دوستاي دنياي واقعي دوستون دارم............با غم هام غمگينيد وبا شاديهام شاد ...........خيلي دوستون دارم...........هزار تا بوسسسسسKisses

اینجا اصلا معلوم نیست که کی زمستان است کی تابستان  چون هر وقت اسمان دلش بخواهد باران میباره و هر وقت دلش بخواهد افتاب میشه  اما هفته گذشته  صبح که از خواب بیدار شدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم یه هوای خیلی قشنگی بود احساس میکردم که از اسمان دارم به زمن نگاه میکنم فکر نمیکردم که رو زمین باشم خیلی منظره قشنگی بود برات عکس گرفتم از پنجره اتاقم

اخه ابرا  پایان امده بودن و تمام پایان تپه ها را ابر پوشانده بود خیلی منظره قشنگی که من عاشق اینجور جا ها هستم کرده بود

انقدر زیبا بود این صحنه که هر چی بگم کم گفتم

 

بعد این عکسو هم بعد از ظهر که ابرا رفتن خونشون و  همه اسمان ابی شد گرفم از یک زاویه همه عکس ها گفته شده

و ان روز انقدر گرم شد هوا که  حال همه را گرفت

اما از فرداش بگم براتون انقدر باران شدید بارید که همه بخاری گذاشته بودن

پ ن >:) دوست جونا اگه عکسارو نتونستین که بیبنین لطف کنین و برایم یه سایت اپلود که تو ایران فیلتر نباشه بدین

پ ن >:) راستی دوست جونا با تجربه ها تازه عروس ها   به خانم والده یاری کنین تا خانم والده شوهر داری کنه  به من بگین تو وسایل اقای داماد چی باید باشه چون من اصلا نمیدونم که چی براش بخرم یعنی خرید های خودمو هم نمیدونم دقیق چی ها باید باشه برای عروسی اما برای داماد را هیچی به فکرم نمیرسه به من یه لیست از خرید های که برای داماد ها میشه لطف کنین بدین

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت10:46توسط حاجی و خانم والده |
صبا برگشته
یه سلام به همه دوست های گلم که بهترین های رو زمینن به خدا

سلام دوست جونا  گل گلاب به قول افغانها مه صدقه هم شما

خوبین خوشین شوشو ها خوبن بچه ها چطورن اصلا بگین بیبنم مادر شوهر ها چطورن خوبن

منم خوبم حاجی هم خوبه

من کلی دلم برای دوست جونای گلم نمیخوام اسم ببرم که خدا نکرده یکی از قلم بیفته اما برای همگیتون تنگ شده بود خیلی زیاد

تو این مدت که نبودم خیلی کارا کردم چندین بار هاپو شدم به جان حاجی البته از ان هاپو های که میدونین  یه مدت عشقولانه بودیم البته اگه دیگران بزارن ما همیشه عشقولانه میمونیم

اما دلیل نبودنم این بود که من اینجا یه مزاحم داشتم کسی که داشت یه جورای همه زندگی منو به باد میداد دیگه ازش نمیترسم چون تو این مدت ۱ ماه که نبودم خیلی اتفاق ها افتاد که ترسم تمام شد من اینجا احساس میکردم که دفتر خاطراتم است و با خیال راحت مینوشتم اما ان مزاحم ان راحتی را داشت از من میگرفت و حاجی هم از این مسله ناراحت بود و منم برای این که سابت کنم که اشتباه میکنه برای یه مدت قید اینجا را زدم و اصلا کانکت به نت نمیشدم

خدا وکیلی میبینین چی ادمای بیکاری پیدا میشن ؟؟؟

اما تو این مدت اتفاق های جالبی دیگری هم افتاد یکیش این که من یه برادر شوهر دارم و یه دونه هم خواهر شوهر و حاجی هم بچه کوچیکه است و این برادر شوهر من ۳۷ سالشه و تازه نامزد کرده یعنی بعد عقد من عقد کردن و خانمش هم افغانستان زندگی میکنه رمانی که من نامزد شدم و عقد کردم یه روز مادر شوهرم برام گفت که خیلی دوست داره عروسی هر دو پسرش را یکجا بیبنه  ولی چون ان زمان هنوز داود نامزد نداشت من زیاد بهش فکر نکردم و با خودم گفتم ارزو کردن که عیب نیست  اما داود چند ماه بعد عقد من نامزد کرد ولی من هنوزم به این مسله زیاد اهمیت نمیدادم چون فکر میکردم که تا کارای ویزای خانمش درست بشه من یه بچه هم دارم  اما زهی خیال باطل ۳ هفته پیش داود زنگ زد به من که اگه میتونی یه زنگ به هند بزن و برای مروه یه وقت بگیر که بره برای امتحان چون زبانش انگلیسی بود از من خواسته بود که براش وقت بگیرم و این یعنی این که اگه قبول میشد ۱ ۲ هفته زودتر از اینکه من برم هلند ان میره انجا  خلاصه این فکر منو زیاد نگران کرده بود که اگه هر دو در یک زمان انجا باشیم این یعنی که با هم عروسی بگیریم و این چیزی نبود که من بخوام اصلا خدا وکیلی شما بگین شما اگه جای من بودین قبول میکردین وایییییی خدای من اصلا فکرش منو ازار میده این که ان شب فقط شب من است نه اینکه یه عروس و داماد دیگه هم انجا باشه  البته حاجی هم زیاد خوشحال نبود خلاصه این شد که مروه خانم رفتن هندوستان برای امتحان زبان هلنده که اگه انشالا قبول بشن ویزای هلند را بگیرن  اما از خوش شانیس من قبول نشد  الان همتون فکر میکنین من چقدر بد جنسم  اما باور کنین به خدا اینطور نیست من دوست نداشتم که عروسی من با یکی دیگه هم زمان باشه ان شب فقط مخصوص منه خلاصه سر این مسله چندین بار من هاپو شدم به جان حاجی بیچاره

راستی  ۲ روز قبلم امدم که اپ کنم و ۳ بار نوشتم اما هر ۳ بار پریدن  دیگه واقعا داشتم دیونه میشدم  و بیخیال اپ شدم  دوست جونا اینجا کامی من زبان فارسی نداره و نمیتونم که تو ورد بنویسم مجبوری اینجا مینویسم و همیشه هم یکی دوبار میپره

+نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت9:4توسط حاجی و خانم والده |
صبا خسته

سلام سلااااااااااام Hi     

  خوبید؟Question Markخوشید؟Question Markسلامتید؟Question Markنی نی ها خوبنBaby Smiley؟دماغا چاقنNose؟شوشو ها خوبنHusband And Wife؟خخخخخخخخب خدارو شکر.Bow Down Before Youما هم خوبیم.Friendly

من بلاخره بعد از چند وقت آپ شدددددددددم.UpدددددستClapping Hands

به خدا تقصیره من نبود این چند روز همش یا دانشگاه بودم Students  یا تو کتابخونه منم خوبم اما خیلی خسته امروز اخرین امتحان رو هم پشت سر گذاشتیم

این روز ها میگذرن و من پر از استرسم امثال بدترین سال درسی من بود همش پر از استرس بودم استرس از اینده مخصوصا امتحانتمو خیلی بد دادم اخه اصلا نمیتونستم که درس بخونم همش تو فکر ایندم دوست جونا من خیلی میترسم از اینده خیلی نگرانم مترس نتونم از پس انهمه مسولیت بر بیام نمیدونم چیم شده اما این روز ها خیلی درگیری فکری دارم میترسم که در اینده دیگه احساس قشنگو به حاجی نداشته باشم خلاصه کلی تو ترس و نگرانی هست نگران همه چیز هستم از خونه و دعوت مهمون ها بگیرین تا اریشگاه و دسته گل و همه چیز

میدونین سختیش در چی است در این که من بایدهمه جهازمو تو کمتر از یه ماه بخرم  اخه من که برم انجا دیگه تایم نداریم فقط یه ماه وقت داریم  حرصم میگیره از این که اینجا نشستم و هیچ کاری ازم بر نمیاد که انجام بدم حالا شما بگین من نگران نباشم کی باشه

اما از انهمه سختی که بگذریم این روز ها اینجا مثل اسفند ماه خودمون است همه در حال خرید کردن هستن میدونین اینجا همه همدیگرو در طول سال فراموش میکنن اما همین که کریستمس میشه همه یاد هم میوفتن و خلاصه یه شوق خاصی برای همه چیز دارن

همه بازار sale خورده دقیق نمیدونم sale چی میشه تو فارسی ولی فردا از مامانم میپرسم و اینجا مینویسم  ( میگم خدا وکیلی بچه های من در اینده اینجا را بخونن چقدر احساس خجالت کنن از این مادر بی سواد خود ) 

اما از sale بگم براتون که همه مغازه ها دارن و تقریبا تا ۷۵ ٪  اجناس را ارزان کردن یعنی کلی خوش بحال من شده Shopping spree من که عاشق این وقت سال هستم چون تو شهر که میگردی احساس میکنی که اینجا شهر زنده ها است چون بقیه وقت های سال مثل شهر مرده ها میمونه Crying 2

حالا هر چی بخرم انشالا عکساشو میذارم اینجا

پ ن > : من دلم یه مسافرت میخواد

پ ن > : دلم یه اب انار تازه میخواد

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت15:36توسط حاجی و خانم والده |